یادداشتی پیرامون آشفته بازار موسیقی

نویسنده: سید علیرضا میر علی نقی

سید علیرضا میر علی نقی: پروپاگاند مدام درباره‌ی چند چهره‌ی ثابت که در ده دوازده سال گذشته، صفحات مجله‌ها، روزنامه‌ها و سایت‌ها را از طریق جوجه‌نوچه‌های مثلا مطبوعاتی‌شان، ملک خود کرده‌اند، و اگر کسی بی‌خبر از خارج کشور بیاید و یا چهل سال بعد، مطبوعات ما را زیر و رو کند، به این خیال می‌افتد که در ایران سال‌های 1380 و بعد از آن، غیر از این هفت هشت ده نفر، ذی‌روح دیگری در موسیقی وجود نداشته...

پاسخی به یک همکار اهل قلم و روزنامه‌نگاری در حوزه‌ی موسیقی:

دوست گرامی! اگر به خاطر فعالیت مداومی که در حوزه‌ی موسیقی دارید و می‌دانید که برای من هم قابل احترام است، نبود، شاید این چند صفحه را نمی‌نوشتم. اما دیدم که این سؤال شخصی نیست و می‌تواند سؤالی عمومی باشد از طرف خیلی‌ها که بنده‌ی شرمنده را خوشبختانه از نزدیک نمی‌شناسند و لابد توقع دارند که هر اتفاقی در فضای موسیقی شهری معاصر، از سنتی تا پاپ و از خصوصی تا جشنواره‌ای می‌افتد، مطلبی هم کوچک یا بزرگ از زیر این قلم کم‌‌کار بنده بیرون بیاید. این بود که بهتر دیدم یادداشتی بنویسم و توضیحی بدهم که گذشته از سبک کردن بار مسوولیت ذهنی و زبانی‌ام، مثل یک بیانیه یا مانیفیست هم باشد و حداقل مواضع فکری مرا توضیح بدهد. البته برای دوستانی مثل شما که به این حوزه‌ی کاری علاقه‌مندند و گوشی نیوشا دارند برای شنیدن دو کلمه حرف حساب.

در سال 1381 به دوستم «رضا مهدوی» که تازه رئیس مرکز موسیقی حوزه هنری شده بود، به طور خصوصی گفتم که دیگر نمی‌خواهم فعالیت مطبوعاتی داشته باشم. پانزده سال بود که مدام در این حوزه با رعایت چهارچوب‌های قراردادی خودم، مطلب می‌نوشتم و به نظرم کافی بود. از سال 1366 که اولین مقاله‌ام در مجله وزین و از یاد نرفتنی «مفید»(به سردبیری جناب شهروز جویانی) چاپ شد و بعد از آن، اولین نویسنده و اولین «حرفه‌ای» و اگر خودستانی فرض نفرمایید، اولین رهرو این راه به عنوان یک حرفه و یک رسته‌ی مهم در روزنامه‌نگاری بوده‌ام؛ و به تعبیر دوستان اهل قلم، صاحب نوعی روش شخصی در نویسندگی و دیدگاه و نوع نگاه که خوب یا بد، مخصوص صاحب این قلم بوده است. در همه این سال‌ها به عمد و قصد، نه خواستم که «روزنامه‌نگار»ی حرفه‌ای و عضو دائم سندیکاها و انجمن‌ها و مجامع و هیئت تحریریه‌ی بولتن‌ها شناخته شوم، نه سودای پرش‌های آکادمیک و عضو هیئت علمی دانشگاه شدن را در سر داشتم تا به خاطر عنوان و تیترم مطلبم را بخوانند و نه می‌خواستم از طریق رسانه‌های فارسی زبان خارج کشور مطلبی و یا حضوری داشته باشم. راهی ناپیموده و متاعی بی‌رونق را انتخاب کردم و از انتخاب‌هایم پشیمان نیستم. از همان موقعیتی که داشتم برای کسب موقعیت‌های اداری، رانت‌خواری‌های پنهان و «لابی» با مقامات ذی‌ربط موسیقی کشور استفاده نکردم و از پادوهای مطبوعاتی که راه و رسمشان تهدید و باج‌خوری از نهادهای دولتی و خصوصی بوده، متنفر و بیزار بودم. دنبال مد روز نرفتم و هیچ‌وقت مدباز نبودم. منظورم از این فقره‌ی اخیر، پروپاگاند مدام درباره‌ی چند چهره‌ی ثابت است که در ده دوازده سال گذشته، صفحات مجله‌ها، روزنامه‌ها و سایت‌ها را از طریق جوجه‌نوچه‌های مثلا مطبوعاتی‌شان، ملک خود کرده‌اند، و اگر کسی بی‌خبر از خارج کشور بیاید و یا کسی دیگر، چهل سال بعد، مطبوعات ما را زیر و رو کند، به این خیال می‌افتد که انگار در ایران سال‌های 1380 و بعد از آن، غیر از این هفت هشت ده نفر، ذی‌روح دیگری در موسیقی وجود نداشته و الباقی یا سماقی مکیده‌اند و یا خالطورهایی ناقابل بوده‌اند که سخن گفتن از آن‌ها کسر شأن موسیقی و مطبوعات بوده است! این آشفته بازار، دقیقا از سال 1376، افتتاح روزنامه‌های رنگی ریز و درشت و ریخت و پاش بی‌ضابطه و بی‌حساب موقعیت‌های کاری، مالی و اجرایی متعددی بود که بی‌دریغ در اختیار عده‌ای نوجوان و جوان عمدتا تازه‌رسیده، از شهرستان‌ها و روستاها قرار گرفت و یک‌باره از این عده که بسیاری‌شان هنوز دانشجوی ترم اول و دوم رشته‌ی روزنامه‌نگاری بودند، خیلی‌هایشان حتی یک کتاب مربوط به موسیقی را هم نخوانده بودند و حتی خواننده‌ها و نوازنده‌ها را به رسم و سازها را به شکلشان هم نمی‌شناختند، یک‌باره به خبرنگار موسیقی، مقاله‌نویس و گزارشگر موسیقی و حتی منتقد(؟) و تحلیل‌گر(!) موسیقی مظلوم این دیار، «تولید» انبوه شد؛ و البته تولید انبوه مطالب «فلّه»ای بالا گرفت، شرح‌حال‌نویس‌های بی‌‌مایه و پرطمطراق و سرشار از ستایش همراه با عکس و تفصیلات مدل «هالیوودی» جای شرح‌حال‌نویسی صحیح و مستند و توأم با انتقاد و تحلیل را گرفت. «گزارش کنسرت‌ها» از نقد و بررسی مهم‌تر شد و برخی موسیقیدانانی زرنگ که تا پیش از این، از همان دو سه نفر اهل قلم موسیقی در روزنامه‌ها تا حد قابل ملاحظه‌ای حساب می‌بردند و از تأثیر نقد و بررسی‌های آن‌ها خیال راحت نداشتند، با ایجاد زمینه برای آشنایی و ارتباط‌گیری، بسیاری از این نوخاستگان و نوآمدگان را عملا به پادو، امربر، خانه‌زاد، مرید، چاکر و ارادتمند و مستحیل در امر منیع حضرت آقا، و حتی خبرچین در حوزه‌های فعال موسیقی، تبدیل کردند. حیثیت پیشین ستون‌های معدود اما مؤثر موسیقی در مطبوعات، به شدت آسیب دید و روزنامه‌های رنگی و سیاست‌باز، در زمینه‌ی موسیقی هم روش هوچی‌گری، کیش شخصیت، جنجال‌سازی و ـ ببخشید ـ لاطائل‌نویسی را باب کردند. هر کدام از این «اساتید»، با کمترین هزینه و گاه مفت و مسلّم، از طریق یک یا دو مرید سرپرده، صفحه و یا صفحاتی از روزنامه‌ای را در اختیار داشت و مدام اخبار کنسرت‌ها و ستایش‌های مریدان در آن درج می‌شد و مسوولین روزنامه دلخوش به این‌که هر هفته یا هر روز، صفحه‌ی موسیقی‌اش به تمثال بی‌مثال این آقا یا آن آقا مزین می‌شود و به قول معروف: «هم سیاحت است و هم تجارت.» یادم هست استاد داریوش طلایی که با ذکاوت خاص خود این جریانات را زیر نظر داشت. روزی گفت: «دیگر مطالب روزنامه‌ها و مجله‌ها، اعتبار و سندیت ندارند.» در سال‌های بعد، با وجودی که چند نفر روزنامه‌نگار موسیقی‌شناس واقعا حرفه‌ای، از جمله سید محسن شهنازدار(در تأسیس صفحه‌های پرمحتوا برای نشریات و مدیریت عالی در بولتن‌ها و...) و سید ابوالحسن مختاباد (با آن گفت‌وگوهای چالش‌برانگیز و یادداشت‌های جذاب و پُرمخاطب) و سجاد پورمختار (در مدیریت سایت هارمونی) در بهبود این وضعیت فعالیت داشتند. باز هم ضرر و زیان این افراد که به تعبیر زیبای عارف قزوینی لقب «میرزا خودروهای دیمی‌نویس» هم از سرشان زیاد بود، میدان بی‌در و پیکری را در دست گرفتند و حالا این شرب الیهودی است که ملاحظه می‌فرمایید. این همه مطلب بی‌محتوا، پر از غلط و کپی از روی همدیگر که «دانشمندان ارجمند ویکی‌پدیایی» مرتب از کیبوردشان صادر می‌شود؛ بیشتر این مطالب نه ارزش ارجاعی دارند، نه مایه‌ی تحقیقی، نه اطلاعات درست و نه واجد ارزش‌های نثر و زبان ژورنالیستی واقعی هستند. عده‌ای بیکاره داریم که مرتب چیزهایی شبیه متن را تولید می‌کنند، برای مطالب دیگران کامنت‌هایی می‌گذارند و گاه به صورت گروهی، فحش‌خور مطلبی را که خوششان نیامده، بالا می‌برند. فقط فرهنگ روزنامه‌نگاری و نقد و تحلیل موسیقی آسیب ندیده، فرهنگ رفتاری و ادب و... نیز در این «هجمه» از بین رفت. هجمه‌ای که به تعبیر آن فیلسوف آلمانی، ثمره‌ی یک اقدام نابخردانه است؛ همگانی کردن دانش‌ها، امکانات و وسایلی که اگر قرار باشد به درستی انجام وظیفه کنند، هیچ‌گاه نباید عمومی و آسان‌یاب و ارزان‌بها می‌شدند، که شدند و... همین شد که می‌بینید. اگر آن فیلسوف آلمانی در نود و بوقی سال قبل از این می‌نالید و خطر پوپولیسم افراطی را می‌دید، امروز ما فقط نظاره‌کننده‌ی فاجعه هستیم. فاجعه‌ی همگانی شدن همه چیز برای همه کس، و تولید تیغ تیز حتی بیش از تعداد. مست و نیم‌مست و یا احتمالا نشئه و شیدا. هر کس آزاد است حرف بزند و بنویسد، اما واقعا آیا مجاز هم هست که آن‌ها را ـ کاغذی یا الکترونیک ـ روانه‌ی هاضمه و ذائقه‌ی عموم کند؟ کدام مرجع و مآخذ وجود دارد که لااقل نوعی طبقه‌بندی محتوایی بین نشریات زرد و سایت‌های بی‌نام و نشان با نشریات مثلا تخصصی و دو سه تا سایت نسبتا معتبر ایجاد کند؟ اصلا آیا چنین مرجع و مآخذی، چنین «فیلترینگ» آرمانی‌ای، و چنین افرادی که حداقل در ظاهر تشکیل یک طبقه‌ی نخبه(الیت) فرهنگی را به هنر، در این بیست سال وجود داشته‌اند؟ وقتی که استاد مسلم موسیقی کشور که بدنه‌ی فعلی موسیقی سنتی بی‌تردید مدیون او است، از سابقه‌ی معتبر هنری خود سوءاستفاده کرده و مدام تاریخ جعل می‌کند، وقتی که موضع‌گیری‌های به‌ اصطلاح سیاسی یک خواننده محبوب مملکت، از کیفیت کنسرت‌ها و آلبوم‌هایش مهم‌تر می‌شود و به جای منتقدین طرفدار یا غیر طرفدار، مرید و هوادار و حتی بزن بهادرهای سینه‌چاک پیدا می‌کند و در خیابان و موبایل به منتقد توهین می‌کنند، وقتی که تأثیرگذاری نازل کنسرت‌ها، به هیچ عنوان با حجم تبلیغات در بیلبوردها و سایت‌ها و نشریات جور درنمی‌آید و با همه‌ی این اوصاف، باز هم بازار شهرت آقایان گرم‌تر از سابق می‌شود، وقتی که اصل و ریشه‌ی موسیقی در این شرایط تا این حد کم‌عیار، ناماندگار و فاقد خلاقیت اصیل و مؤثر است، با چه زمینه‌ای باید دنبال چنین تیپ و طبقه‌ای گشت ‌و یا سودای ایجاد آن را داشت؟ حدود بیست سال پیش، وقتی که در همان نشریات معدود، خطر ایجاد نوعی فضای ظاهرا ناپیدا ولی پرقدرت را به قصد سرکوب و خفقان دادن به اهل موسیقی، از سوی برخی «اساتید» و دیوانسالاران و پدرسالاران موسیقی ـ به‌ویژه موسیقی به اصطلاح سنتی ـ را عنوان می‌کردم، عده‌ای پوزخند زدند، عده‌ای نویسنده را مبتلا به تئوری توطئه دانستند و عده‌ای دیگر، فقط به قصد این‌که بگویند «ما هم هستیم و حضور داریم» حرف‌هایی زدند و نوشتند که نه از لحاظ موسیقی و نه از لحاظ موضعی، ربطی به گفته‌ها و پیش‌بینی‌های نویسنده، نداشت. آن حدس، خیلی قوی‌تر از آن‌چه که فکرش را می‌شود کرد محقق شد و فضای ترس و ملاحظه‌کاری افراطی و ستایشگری‌های افراطی‌تر و بدتر از همه، سیاست‌زدگی خام و کورکورانه، خیلی شدیدتر از آنی اتفاق افتاد که تصور می‌شد.

می‌دانید سیاست‌زدگی چیست؟ یعنی مشغول شدن به سیاست، بدون این‌که دانش و تخصص و تجربه و اهلیت آن، کسب شده باشد. یعنی ور رفتن بی‌جا با امری که تصمیم‌گیری آن اصلا همگانی نیست ولی عواقب و نتایجش را همگان باید تحمل کنند، یعنی «ور رفتن» با سیاست، مثل کسانی که موسیقی را نمی‌شناسند، اهلیتی در آن ندارند(حتی در حد یک شنونده‌ی حرفه‌ای و صاحب انتخاب‌های مشخص) و حتی علاقه‌ای ندارند که عمر و هزینه‌ای را در حد اندک بدان صرف کنند، و به خاطر این‌که مثلا مرید سینه‌چاک فلان خواننده یا بهمان سه‌تار نواز هستند و احیانا به ضرب زور یا اتفاق، عکسی هم با او انداخته‌اند و بر دیوار پذیرایی‌شان قاب گرفته‌اند، به خود «حق» می‌دهند که در تمام شئون آن اظهار نظر کنند، به وقاحت در هر مجلس و محفلی، با ژست یک متخصص و یا یک آماتور وارد به فن، حرف می‌زنند و حتی برای هنرمندان احتمالا حاضر در مجلس هم رهنمود پیشنهاد می‌دهند؛ و اعصاب حاضرات بخت‌برگشته را آماج فالش‌خوانی‌ها و بدنوازی‌هایشان می‌کنند. اتفاقا تعداد این افراد(حداقل در تهران و در اصفهان که دو قطب موسیقی سنتی هستند) خیلی بیشتر از عاشقان حقیقی موسیقی و افراد وارد به فن است. صد البته از این طبقه‌ی پراکنده در جای جای جامعه، شاغلین به فن نوشتن در نشریات و سایت‌ها، سخنرانان پرچانه در گردهمایی‌های رسمی و غیر رسمی موسیقی کشور، و حتی بعضی شوراهای ذی‌مدخل در برخی نهادهای دولتی و البته بخش خصوصی نیز «تولید» شده‌اند؛ و نتیجه‌اش این است که ملاحظه‌ می‌فرمایید! وقتی که ـ سوگند می‌خورم که مبالغه و تخیل نیست ـ دختر خانمی «گزارشگر» از شبکه‌ی رادیویی تلفن می‌کند و بدون رعایت هیچ ادب و آدابی، مثل یک طلبکار، تقاضا که نه، «دستور» همکاری در فلان برنامه را می‌دهد و در ضمن می‌خواهد که موبایل استاد ابوالحسن صبا را برای انجام مصاحبه در رادیو به او بدهند. وقتی که در تحقیق مثلا «علمی» استاد محمدی که با پول بی‌حساب نهادها و پژوهشگاه‌های کشور چاپ شده، اشتباهات فاحش تاریخی، دستوری، محتوایی و ارجاعی مشاهده می‌شود، وقتی که آقای پژوهشگر نامدار محترمی، پانزده سال تمام، درباره‌ی کتابی که هنوز حتی ننوشته(چه رسد به انتشار) دمادم مصاحبه می‌کند و در واقع هدفی جز از بین بردن انگیزه‌های احتمالی در پژوهشگران دیگر راجع به همان موضوعات ندارد، وقتی که تمام مسائل و مشکلات بانوان در عرصه‌ی موسیقی با آن همه زمینه‌های مختلف (از نوازندگی تا تحقیق) را می‌خواهند به‌زور در موضوع ممنوعیت تک‌خوانی آنان برای همگان خلاصه کنند تا باز هم ژست سیاسی گرفته باشند، وقتی که نقد هنری در «خوانش» جماعت اکثریتی امروز، عملا تفسیر به نقد و بررسی‌های شبه‌سیاسی می‌شود و آن‌چه البته به جایی نرسد فریاد است، وقتی که حجم حواشی صدها برابر حجم متن می‌شود، وقتی که بین فارغ‌التحصیلان دانشگاهی در رشته موسیقی، تعداد بیکاران، موسیقی‌رهاکردگان و افسردگان، چندین برابر تعداد شاغلان است(که تازه آن‌ها هم روزگار خیلی رشک‌برانگیزی ندارند)، وقتی که درآمدهای کلان در هر رشته‌ای نصیب یک اقلیت چند نفری است و مابقی محکوم به بردگی و خشت‌مالیِ صرف هستند، وقتی که به قول خواجه: «هنر نمی‌خرد ایام و غیر اینم نیست/ کجا روم به تجارت بدین کساد متاع...

ـ دوست عزیز هم‌قلم! ملاحظه می‌فرمایید که چه مکاره‌بازاری است؟ و در چه شرایطی هستیم؟ صد البته که در همین بلبشوست که قدر برخی اتفاقات، برخی افراد، برخی خلاقیت‌ها و حتی خرده‌خلاقیت‌های راه به جایی نبرده را باید دانست. کسانی که در این وضعیت کار اصیل می‌کنند و برای پایدار نگه داشتن آفرینشگری‌های حقیقی، تاوان می‌دهند و بی‌جنجال در حاشیه زحمت می‌کشند و متن‌آفرینی می‌کنند، سزاوار همه‌گونه تحسین و ستایش اضافه بر سازمان هم هستند. اگر وظیفه‌ای بر من مثلا منتقد و روزنامه‌نگار و به قول برخی دوستان: «تاریخ‌نگار موسیقی!» باشد، کشف همین رگه‌های زرین در تلّ خس و خاشاک نفس‌گیر و چشم‌کورکن است. می‌دانید که با همه‌ی دست‌بستگی‌هایم از هر سو، به قدر وسع محدودم کوشیده‌ام و تا وقتی که توان کار کردن و نوشتن را داشته باشم ـ توانی که نسبت به سال‌های گذشته خیلی کم‌تر شده ـ چشم بر این رگه‌های با ارزش نخواهم بست و درباره‌شان خواهم نوشت. اگر به کاری بیاید.

با این حال، باز هم ترجیح می‌دهم بخش اعظم همین عمر را ـ که ندانم چه اندازه از آن مانده ـ و همین توان رو به کاهش را صرف قدما و اموات کنم. مرده‌پرست نیستم، چرا که مرده‌پرستی روی دیگر سکه‌ای است که زنده‌کشی نام دارد؛ و هر کس که اهل یک روی این سکه نیست اهل روی دیگر هم لاجرم نخواهد بود. وظیفه‌ی منتقد، تاریخ‌نگار، مثل باغبان، حفظ شجره‌های کهن و تناور، و رسیدگی به جوانه‌های لطیف و ناپیدا است. کندن علف‌های هرز، بی‌تعارف، کار ما نیست. این‌ها، حواشی انبوهی هستند که جای متن را گرفته‌اند. در افتادن با این خلایق و شاهکارهایشان، از آن امور خلاف عقل است که با هیچ معیاری راهی به دهی نخواهد برد و فایده‌ای نخواهد داشت، ساده‌تر: خلایق هر چه لایق. این است یکی از مظاهر بلیه‌ای که از آن به «گند دموکراسی» تعبیر کرده‌اند.

از این گذشته، آقایانی که هر چه در و پیکر از رسانه‌هاست قبضه‌ی شکل و شمایل و شرح کنسرت‌ها و افاضات خودمحورانه‌شان کرده‌اند، ظاهرا نیازی ندارند که یک نفر دیگر هم به خیل مداحان اضافه شده که راه و رسم چاکری را از اول زیر پا گذاشته و از فرهنگ «آقا مرشد؟ بله بچه مرشد» و نوچه شدن بیزار بوده و تاوان‌های سنگین را هم پرداخته‌. اتفاقا مداح و خانه‌زاد هرچه جذاب‌تر و کم‌اطلاع‌تر و شیفته‌ـ آشفته‌تر و وقیح‌تر و به اسباب سخن‌چینی و رشوه و عشوه آراسته‌تر، مطلوب‌تر و بهتر. این‌ها خوبند که بازار را آشفته نمی‌کنند و کاسبی را به هم نمی‌زنند که هیچ، خودشان هم گاهی وقت‌ها اگر دست‌وپادار باشند، کلی کاسبند و از دور و بر سفره‌ی حضرت خان، نانی به کف آرند و به غفلت نخورند. از این جاست که نام شریف منتقدی را جابه‌جا، در مقام مدیر کنسرت و مدیر روابط عمومی و مدیریت‌های دیگر می‌بینیم: «زمانه است دیگر، چه می‌شود کرد؟ دوره‌ی آرمان‌گرایی‌های رمانتیک خیلی وقت است تمام شده، شما حالیتان نیست.» بله، باید گردن گذاشت و فروتن بود. این‌ها فرزندان راستین زمانه‌ای هستند که همه‌ی ارزش‌ها و معیارها و میثاق‌ها را به نفع پول، خراب کرد و تازه همین پول هم دارد روز به روز بی‌‌ارزش‌تر و بی‌کیفیت‌تر می‌شود و قدرتش رو به کاهش می‌گذارد.

باز هم ملاحظه می‌فرمایید که به قول استاد شفیعی کدکنی: «تحریر محل نزاع» چقدر حرف و سخن داشت. سال‌های سال بود که از این دست حرف‌ها را نگفته و ننوشته بودم. این یک بار هم، «شقشقه هدرَت» گفتم که بیش از این در دلم نماند، و شاید در حافظه‌ی بی‌ثبات فرهنگ این ملک، بماند به یادگاری از دورانی که در آن مثلا می‌زیستیم و از رنجی که می‌بردیم و می‌بریم. باز هم سؤال می‌کنید که چرا به فضای معاصر موسیقی توجهی که «باید داشته باشم» ندارم؟

دوست عزیز، این بایدها و نبایدها را هر کس، خودش معین می‌کند و بر ذمه‌ی هیچ کس دیگر نیست که به او بگوید چه کند و چه نکند. صراحت مرا می‌بخشید ولی این را خوش‌تر دارم از ریا و دوپهلو گفتن و با ایما و اشاره مطلب را رساندن. یک بار، به طور کلی گفتم که فضای معاصر برایم ـ در مجموع ـ جذابیت و گیرندگی زیادی ندارد. همان طور که خیلی از ساخته‌های قدیمی هم برایم این حالت را دارند. من، آثار را به دو دسته‌ی قدیم و جدید تقسیم نمی‌کنم. و مثل هر آدم دیگری که عمرش را در این راه گذاشته، صاحب انتخا‌ب‌ها، پسندها و سلیقه‌ها و معیارهای خودم هستم. چه جماعت بپسندد و چه نپسندد. به‌ویژه آدمی مثل راقم این سطور که از اول هم برای خوشایند جماعت کار نکرده چه برسد به این پسین که دروه‌ی انتخاب‌های نهایی و سخت‌پسندها و تعیین تکلیف‌های قطعی در زندگی و کار و سلوک با دنیا است. اما غیر از آن صرف کلی، کلی هم مشکلات و موانع بر سر راه است: بی‌اطلاعی یا دیراطلاعی از خیلی برنامه‌ها که علتی ندارد جز نظام اطلاع‌رسانی فلج، گرانی قیمت کنسرت‌ها و سی‌دی‌ها که اصلا با جیب نحیف اهل قلم و حق‌التألیف بگیران بخور و نمیر سر سازگاری ندارد، و از همه عریان‌تر؛ فقدان آن عنصر حیات‌بخش و لازم در کنسرت یا ضبط، که از آن به الفاظی چون جذابیت و خلاقیت و نوآوری واقعی و صمیمیت و حال مؤثر و ماندگار، تعبیر کرده‌اند و عجب از این که هر چه چنین اصطلاحاتی بیشتر می‌شوند، خود آن کیفیت‌ها و احساسات، کم‌یاب‌تر و نایاب‌تر می‌شوند. باور کنید که نمی‌توانم هشت‌هزار تومان پول یک سی‌دی را بدهم(و چیزی معادل آن، هزینه‌ی استهلاک و رفت و آمد و...) و با همه‌ی تبلیغات و پوسترها و بنرها و نوشته‌های ستایش‌گرانه، گاهی وقت‌ها حتی یک تراک جذاب هم در آن نمی‌توانم پیدا کنم که به دومین یا سومین بار شنیدنش بیرزد.

نمی‌توانم کیفیت صوتی نازل صدابرداری و سیستم‌های پخش تالارها را تحمل کنم و تاب نظاره کردن بسیاری از رفتارها و ادا و اطوارهای برخی کنسرت‌روهای حرفه‌ای را واقعا ندارم که ندارم. چه می‌شود کرد؟ به قول شادروان عباس قاضی اصفهانی: «زودرنج و بهانه‌گیر شدم.» چه کنم؟ رفته رفته پیر شدم. اما به خدا به این سادگی هم نیست. این‌جا دیگر باید صاحب سخن،‌ مستمع را بر سر ذوق بیاورد، و گاهی وقت‌ها رابطه دوطرفه است. به‌ویژه در صحنه‌ی کنسرت، و اجراهای خانگی که دیگر آن‌ها هم نایاب شده‌اند.

این است که عطایش را به لقایش بخشیده‌ام. و حوصله‌ی این همه هیاهوی بسیار برای دستاوردی ظاهرا حجیم و باطنا بسیار کم کیفیت را ندارم. حوصله‌ی شنیدن اجراهای سرد، غیر صمیمی، پر از اطاله، پر از تکنیک‌نمایی، لمیده بر تکرارهای بی محتوا از ردیف و یا ساخته‌های کلاسیک، را ندارم. ذهنم قادر به فهم برخی از این پست‌مدرن‌بازی‌های عجیب و غریب که با عناوین مختلف اجرا می‌شود، نبوده و نیست. آرزو می‌کنم که این سر و صداهای هذیانی و هیستریک، تمام شوند، و به جای آن‌ها، قدری «موسیقی» تولید شود؛ نه سر و صدا. «موسیقی»‌ای تولید شود که مثل بسیاری از آثار گذشته‌های نزدیک، کار اصلی و وظیفه‌ی ذاتی خود را آن‌چنان که هست انجام بدهد؛ متکی بر دانش و تجربه‌ای عمیق باشد، از دل برآید و بر دل بنشیند و هم مردم را بگیرد و هم اهل فن را؛ چنان که استاد فقید فرامرز پایور، بارها در وصف «موسیقی خوب» چنین توصیفی را داشت.

بله، دوست عزیز که شنونده‌ی این درد دل بودید، به قول زنده‌یاد اخوان ثالث؛ «دیگر حوصله‌ام واقعا سر آمده است. من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند.» هیچ دلیل محکمی نمی‌بینم که باقی‌مانده‌ی عمر تلف‌شده‌ام را به نظاره و تحمل فضاهایی صرف کنم که با آن‌ها سنخیتی ندارم و دلم را با آن‌ها گفت‌وگویی نیست، بگذارید هر کس هر چه می‌خواهد بگوید. بگذارید بگویند محدود بود و وسعت دید نداشت و معاصر دوره‌ی خودش نبود و از کنار وقایع و مصائب دوره‌ی خودش بی‌اعتنا گذشت. همه‌ی آن‌ها که از دوردست تنعّم و نازپروردگی‌شان را در فاصله‌ای از آتش گذاشته‌اند، درباره‌ی آن‌ها که آرام و با تحمل در متن آن نار فروزان، زندگی‌شان را گذاشته‌اند، چنین حرف‌هایی زده‌اند و می‌زنند و خواهند زد. بگذارید و بگذرید.

هر آدمی در دنیا، اول و آخر، فقط با خودش و خویشتن خودش سر و کار خواهد داشت و نه با هیچ نفس دیگری.

ضمیمه:

نوشتن درباره‌ی معاصرین، موضوع این «بث الشکوی» بود و تا دوباره از اصل مطلب پرت نیفتاده‌ام، باید نکته‌ای اضافه کنم؛ از سال 1370 تا به حال که متجاوز از بیست سال است که گاه مستمر و گاه نامستمر، وظیفه‌ی مقاله‌نویسی برای دایرة‌المعارف‌های وزین فارسی(در داخل و خارج از کشور) به عهده‌ام افتاده است، به احتمال قریب به یقین، اولین کسی بوده‌ام که «خلاف آمد عادت»، اصرار کرده و پای فشرده‌ام که باید در بخش اعلام و شرح‌حال‌ها، معاصرین نیز بیایند. هیأت مؤلفین دایرة‌المعارف‌ها، مخالفت‌ها داشتند و این را خلاف رسم رایج در این مراکز دانستند. در واقع حرفشان شبیه آن کلنل آمریکایی بود که می‌گفت: «سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است.» اینان هم اصلا رضایت نمی‌دادند که شرح حال زنده‌ها در دایرة‌المعارف چاپ شود و علاقه‌ی عجیبی به پر کردن بخش دوم پرانتز تاریخ تولد و مرگ داشتند، و دارند! حتی به این قانع نشدند که سفارش نگارش مقاله درباره‌ی عزیزان زنده را بدهند و وقتی که از دنیا رفتند، به چاپ برسانند. از پایور و کسایی و مشکاتیان و ترقی و نواب‌صفا گذشته، هنوز جلیل شهناز، فرهنگ شریف و مصطفی پورتراب در دایرة‌المعارف‌های بزرگ «مدخل» ندارند. در این سال‌ها تنها دکتر علی رامین، دانشنامه‌نگار و مدیر فاضل و انسان صاحب نبوغ بود که با آغوش باز از ایده‌ی بنده‌ی شرمنده در دانشنامه‌ی دانش‌گستر، استقبال کرد و بر لطف او در آن‌جا، مداخل بسیاری درباره‌ی بسیاری از چهره‌های موسیقی پاپ ایرانی، موسیقی‌های مردمی و سایر شاخه‌ها نوشتم و بعد از کنار گذاشته شدن آن مرد دانا، وقتی دوره‌ی 17 جلدی دانش‌گستر چاپ شد، آه از نهادم برآمد که هیچ کدام از آن‌ها را در آن مجلدات ندیدم. آقایانِ تازه‌آمده، آن‌ها را قیچی فرموده بودند.

منبع: سایت لوح